|
|
|
|
|
دست های منجمدم را
دور تا دور ِآرزوهای ماسیده بر گیج گاه سرنوشتم ، حلقه میزنم
بلندی موهایم را برزخمهای گیج ِ راههای بن بست تنم پیچ میدهم
تا یادم بماند
هیچ راهی جز بیراهه به جایی نبود !
انگشت هایم را در حفره های تاریک هستی ام فرو میبرم
با سرعت تمام میدوم ، تا به خودم برسم
به نفس نفس می افتم
سیاه میشوم
این بار اما
قبل از سقوط
خط ممتد بودنم را ، درست از وسط میشکنم
و با این شکست
موازات دردناک سرنوشتمان
برای همیشه نابود میشود ...
تو از لای تکه ای ابر در آسمان بیرون می آیی
و مرا محکم تر از همیشه در آغوش میگیری..
بغض های نترکیده ام
تکه تکه ضجه میشود