تبليغاتX
صنم اینجاست

 

 

 

بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریمدر این خاک در این خاک در این مزرعه پاکچه مستیم چه مستیم از آن شاه که هستیمچه دانیم چه دانیم که ما دوش چه خوردیممپرسید مپرسید ز احوال حقیقتشما مست نگشتید وزان باده نخوردیدنیفتیم بر این خاک ستان ما نه حصیریم

بجز عشق بجز عشق دگر کار نداریمبجز مهر بجز عشق دگر تخم نکاریمبیایید بیایید که تا دست برآریمکه امروز همه روز خمیریم و خماریمکه ما باده پرستیم نه پیمانه شماریمچه دانید چه دانید که ما در چه شکاریمبرآییم بر این چرخ که ما مرد حصاریم

+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 23  توسط صنم  | 

 دست های منجمدم را  

دور تا دور ِآرزوهای ماسیده بر گیج گاه سرنوشتم ، حلقه میزنم 

بلندی موهایم  را  برزخمهای  گیج ِ راههای بن بست تنم پیچ میدهم

 تا یادم بماند 

هیچ راهی جز بیراهه به جایی نبود !  

انگشت هایم را در حفره های تاریک هستی ام فرو میبرم

با سرعت تمام میدوم ، تا به خودم برسم

به نفس نفس می افتم

سیاه میشوم  

  این بار اما

قبل از سقوط  

خط ممتد بودنم را ، درست از وسط  میشکنم 

و با این شکست

موازات دردناک سرنوشتمان 

برای همیشه نابود میشود ... 

تو از لای تکه ای ابر در آسمان بیرون می آیی  

و مرا محکم تر از همیشه در آغوش میگیری..

بغض های نترکیده ام

تکه تکه ضجه میشود

 




+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 1  توسط صنم  |