تبليغاتX
صنم اینجاست

اقتصاد هندي!

دو تا گاو ماده دارين؛اونارو ميپرستين و عبادت ميكنيد

اقتصاد پاكستاني!

هيچ گاوي ندارين!ادعا مي كنيد گاوهاي هندي مال شماست...

از آمريكا طلب كمك مالی ميكنيد؛از چين طلب كمك نظامي ميكنيد!

از انگليس هواپيماي جنگي؛از ايتاليا توپ و تانك!

از آلمان تكنولوژي.

با تمام اين امكانات ؛ميريد گاوها رو ميخريد وبعد ادعا ميكنيدكه توسط

جهان مورد استثماريد!

اقتصاد چيني!

دو تا گاو ماده دارين؛300 نفر آدم كه اين گاوهارو ميدوشن

؛بعد ادعا ميكنيد كه سيستم استخدامي و شغلي كاملي دارين

وتوليدات گاويتون در سطح بالايي قرار داره

وهركس هم كه آمار واقعي رو بيان كنه بازداشت ميكنيد.

اقتصاد ژاپنی

دو تا گاو ماده دارين؛اونهارو از نو طراحي ژنتيكي ميكنيد؛

هيكل گاوهاتون يك دهم اندازه طبيعي ميشه

و 20 برابر معمول شير توليد ميكنن...بعد شونصدتا كارتون وعكس برگردونو آدامس

باشخصيت گاوهاتون توي تمام جهان پخش ميكنيدوميفروشين.

.اقتصادانگليسي!

دوتا گاو ماده دارين كه جفتشون جنون گاوي دارن واسه درمانش هم آمريكارو ميفرستيد

جلو تا تقصيرو گردن يكي از خاورميانه اي ها بندازه.

اقتصاد آمريكا!

دوتاگاو ماده دارين؛يكيشو ميفروشين و دومي هم تحت فشارمجبور ميشه به اندازه 4تاگاو شير توليد كنه

وقتي گاوتون مرد اظهارتعجب ميكنيد؛تقصيرو گردن يه كشورگاودار مي اندازيد

؛بعد اگه بوي نفت به مشامتون برسه

طبيعتا اون كشور يه خطر بزرگ براي بشريت محسوب ميشه

؛يه جنگ براي نجات جهان راه مي اندازيدو گاو رو بدست مياريد.

اقتصاد سويسي!

دو تا گاو ماده دارين كه هيچكدوم مال خودتون نيست؛از كشورهاي ديگه پول ميگيريدكه دارين گاواشونو نگه ميداريد.

اقتصاد ايران!!!!

من نميدونم شما چي فكر ميكنيد؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 16  توسط صنم  | 

 

هزاران بار شب بخیر .

دلم پر از خواستنی های بکر است!

پیشانیت را می بوسم و شکوفا می شوم.

اشک می ریزم و

 می دانم که اشک ذره ای از اندوه مرا نمی شوید

چشم هایت را ببند و

 بوسه ات را برایم بفرست،

 که در این کنج دنج شب نیازمند آنم

من مسافری تنهایم...

نمی توانم بخوابم٬

امروز٬دیروز٬ تو را در کنار خود حس می کردم٬

حضورت لمس می شد٬

حضورت٬بودنت موج بلند دریاست.

روزهایم پر شده از تصویرها و صداها...

می خواهم با تمام قدرتم فریاد بر آرم که کجایی؟

همیشه می بینمت ٬

در خیالم می بینمت که می آیی و میروی.

نه!می آیی و می مانی!

زندگی کردن سخت ترین و بزرگترین هنر آدمی است

.برای هنرمند بودن بایستی همسفر خوب داشته باشی.

می کوشم تا نامه ای برایت بنویسم٬

اما خود را در سکوتی عجیب اسیر کرده ام.

کاش می دانستی قلم بی زبانم بی نوشتن چه می گوید.

لحظه های سکوت نا تمامند و

من ما بین بهشت و دوزخ ترا می جویم٬

تو را می خوانم...

دیشب خوابت را دیدم٬

با همان لبخند معصومانه٬قدم زدن های بی قید و آرام٬

همان کفشهای واکس نزده!

 و من مثل همیشه عاشقت بودم.

تو با سر نوشت من گره خورده ای ٬

تو و سر نوشت من یگانه اید٬

چگونه می توانم تو را از سر نوشت خود پنهان کنم؟؟

از برای توست که قلم می زنم.تو پر از رایحه ای!

روزی خواهی شنید:

 که همین حرف ها را در جهانی دیگربرایت می گویم ٬

زمانی که کنارت نشسته ام

 و ناشیانه شوق خواستن را پنهان می کنم٬

و شاید تو مثل همیشه سر سری گوش کنی

وهمان اعتراض همیشگی من از بی توجهی تو!!

جهانی دیگر ٬جهانی که به خورشید نزدیک تر است

 و عشق معمای هستی نیست.

آنجا تو را می خوانم٬تو را می شنوم و

در تو غوطه ور میشوم.شعله می کشم از

نگاهت٬بودنت٬و بودنت را لحظه لحظه می نوشم

و جرعه جرعه مست می شوم.

گویی که هیچ گاه انتظار نکشیده ام و

از ازل در کنارم بوده ای و تا ابد می مانی...

زندگی ام ساکت و آرام می گذرد...

کتاب می خوانم٬قدم می زنم٬نفس می کشم٬

گویی در انتظار چیزی شگفتم!

تا نیمه نا تمام وجودم را مکمل باشد.

من از تمام زنجیر های دیروز رهیده ام و

 در گذر امروز زندگی می کنم ...

روزهای خوبی است !

اما من حس می کنم پرنده ای هستم در قفس.

چشمانم را

می بندم و به دور دست ها می اندیشم.

اطمینان دارم روزی خواهد رسید

 که عشقم را نثار قدومت می کنم!

در سکوت چیز هایی می شنوم

که شاید نا گفته هایت باشدو

 روزهایی را به یاد می آورم

که دستان خدائی ات عشق را به من بخشید و

من این عشق را هنوز احساس می کنم.

گاهی ٬نیازمند تو میشوم

 که به من مسیح وار بگویی فردایی هست

و تو چه خوب همیشه این کار را می کردی.

طوفانی ام و در این طوفان٬

دوست داشتم ساکن دنج ترین غار دنیا بودم

تا شاید کنج دنج آغوشت را باز یابم.

فراموشی!آیا تو فراموش شده ای یا شاید من...

زندگی سرشار از شگفتی هاست ولی ،

آیا در هر زمان

 ٬در هر لحظه

با وجود تمام نیازها

 می توان از این شگفتی ها لذت برد

 یا شاید باید قدرت و توانایی فرا گرفتن

و آموختن ظرفیت شگفتی را داشته باشیم.

من اکنون در سکوتی غوطه ورم

و نیازمند دستانی ام که به زندگی فرا بخوانندم

 تا شاید فردایی بهتر از امروز انتظارم را بکشد.

خرسندم که در زندگی ام توان شناختن تو را داشته ام .

دشت را خواهم گفت :

دسته دسته گل شوق سر راهت ریزد.

سال نو مبارک.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 21  توسط صنم  |