
اینم یک ترانه فرانسوی
.....
ترک ام مکن ne me quitte pas
باید فراموش کرد il faut oublier
هر چه را فراموشی پذیرد tout peut s'oublier
هر چه را گذشته است . qui s'enfuit deja
باید فراموش کرد روزگار بد فهمی ها را oublier le temps
و عمری را که تباه کردیم . des malentends
Et le temps perdu
برای اینکه یاد بگیریم A savoir comment
که چگونه این لحظات را فراموش کنیم oublier ces heures
لحظه هایی که با ضربه "چراها" qui tuaiet parfois
گاه، قلب بدبختی را آماج می گیرند. A coups de pourquoi
Le Coeur de bonheur
ترک ام مکن ne me quitte pas
ترک ام مکن ne me quitte pas
ترک ام مکن ne me quitte pas
ترک ام مکن ne me quitte pas
ارمغانت می کنم moi je t'offrirai
مرواریدهای بارانی را des perles de pluie
که از سرزمینی می آیند venues d'un pays
که باران در آن نمی بارد. ou ilne pleut pas
تا لحظه مرگ je creuserai la terre
زمین را حفر می کنم jusqu'apres ma ma mort
تا تنت را بپوشانم pour couvrir ton corps
از زر و روشنی ! D'or et de lumier
قلمرویی خواهم ساخت je ferai un demain
که عشق در آن شاه باشد ou l'amour seras roi
قانون باشد ou l'amour seras loi
و تو ملکه آن باشی. ou te seras reine
ترک ام مکن ne me quitte pas
ترک ام مکن ne me quitte pas
ترک ام مکن ne me quitte pas
ترک ام مکن ne me quitte pas
ترک ام مکن ne me quitte pas
برایت کلماتی سودا زده می سازم je t'inviterai
که بفهمی چه می گویم que tu comrendras
با تو حرف می زنم je te parlerai
با این واژه های شیفته De amants –la
که دوباره دلشان را دیده اند: qui ont vu deux fois
که آتش گرفته است . leurs coeurs s'embraser
برای تو حکایت خواهم کرد : je te racontrai
قصه این پادشاه را l'histoire de ce roi
که مرد،از بس نتوانست تو را ببیند ! mort de n'avoir pas
Pu te rencontrer
ترک ام مکن ne me quitte pas
ترک ام مکن ne me quitte pas
ترک ام مکن ne me quitte pas
ترک ام مکن ne me quitte pas
چه بس بسیار دیده ایم on a vu souvent
آتشی را که از آتشفشانی کهن Rejaillir le feu
بیرون می پاشد De l'ancein volcan
و حس کردیم چقدر پیر شده ایم. Qu'un croyait trop vieux
زمین ها سوخته و افروخته Il est parait-il
پدیدار می شوند des tere brulees
که مثل بهترین ماه آوریل Donnant plus de ble
بیشترین گندم را آورده اند qu'un meilleur avril
و وقتی شب فرا می رسد Et quand vient le soir
سیاه از سرخ le roug et le noir
کناره می گیرد ne s'epousent-il pas
تا آسمان شعله کشد.
ترک ام مکن ne me quitte pas
ترک ام مکن ne me quitte pas
ترک ام مکن ne me quitte pas
ترک ام مکن ne me quitte pas
ترک ام مکن ne me quitte pas
دیگر گریه نمی کنم je ne vais plus pleurer
دیگر حرف نمی زنم je ne vais plus parler
خود را این جا پنهان می کنم je me cacherai la
که تو را ببینم A te regarder
می رقصی و لبخند می زنی danser et sourire
که تو را بشنوم Et a t'ecouter
آواز می خوانی و از پس آن می خندی chanter et puis rire
بگذار سایه سایه تو باشم Laisse-moi devenir
L'ombre de ton ombre
سایه دست تو L'ombre de ta main
سایه سگ تو L'ombre de ton chien,
ولی ! Mais!
ترک ام مکن ne me quitte pas
ترک ام مکن ne me quitte pas
ترک ام مکن ne me quitte pas
ترک ام مکن ne me quitte pas
برای جای پای باد بر مثنوی درختان.من به لبخندم اخم میکنم تا
برکه هم بداند من واقعا دلتنگم.دلتنگم و حنجره ام نایی برای آواز درد ندارد.
قلک دل هم پر شده از سکه های غم و این سنگینی و رنج نمی گذارد نفسهایم
به آسمان برسد و نگاهم هم آغوش ستاره شود.
ولی چه کنم که نمی توانم پرواز چشم هایت را وقت رفتن از یاد ببرم.
بگذار یاد عاشقانه ترین دلواپسی هایم خط نخورده باقی بماند،تا همیشه...
گفته بودم اگر نگاهم نکنی تمام شعر هایم یخ میزند و اسیر طعنه ثانیه ها میشوم.
حالا نمیدانم تکلیف خیس خیال و خاطره هایم بی تو چه میشود؟
فقط خدا کند آرزو هایم در بیابان تنهایی،با طو فان غرور تو کمرنگ نشود
آنوقت من میمانم و زندگی زیبایم که به دنیای چشمان تو باختم...
بغض گلایه های پر دردم را در هجوم تنهایی ،در باغ بی مهری ات غریبانه میشکنم.
می خواهم گریه های بی صدایم را فریاد کنم شاید مرا به خاطر آوری!