سنگ در برکه می اندازیم و
می پنداریم
با همین سنگ زدن ماه به هم میریزد!
کی ؟به انداختن سنگ پیاپی در آب،
ماه را میشود از حافظه آب گرفت؟

وحشیانه می خواهمت،وحشیانه
نه اینکه بگیرم و ببوسمت
یا خدایت کنم به افراط عشق،نه
می خواهم بیاویزمت
افقی از سقف
هم مهتاب وهم مهتابی
یا بکوبمت به دیوار
بی قاب وبی قندیل
مجهول!
دیروز، که نمی شناختیم!
امروز باید کاری کرد
به تقلید از آن ابر سیاه
که فرزندشان رعد را
خطی شکسته کردند
تا بین آسمان جدایی نیافکند
شاید فردا شناختمت!
اصلا بگذار راحتت کنم
دوستت ندارم...
شبیه مسیح، تنها یاری هستی و یادگاری
که در انگشت من صلیب کشیدی
وحشیانه می خواهمت، که از ذره ذره بدنت زخم بسازم
وبپاشم بر سر این شهر تا که بدانی که من...
اصلا بیا یک فرض
فرض کن که من وتو
از همان روز اول
برای هم نبودیم
مثل عیسی وپدر...