
رییس سرخپوستان خدای خودش را اینطور قسم می دهد:
ای خدای بزرگ به من کمک کن،که هر وقت خواستم
درباره راه رفتن دیگری قضاوت کنم،قدری با کفش های او راه بروم.
هیچ چیز همون نشد که من میخواستم!
اصلا اینجوری نمیدیدم زندگی رو...
آهای!کدوم نسیم رویای منو برد؟
دنبال پاییز می گردم که در غربی ترین غروب نارنجی،لای حریری از جنس دلتنگی آرمیده
است.
برایش می نوازم،برایش اشک می ریزم.
حالا زمان گذشته و سر انگشتان من سوز شکست ناپذیر زخمه تار راحس میکند،
و اشکهایم که به استقبال پاییز رفته بودند،در سراشیبی زمان دفن می شوند.